یه قصه دوست داشتنی
نوشته خودم
عاشقش میشید
فرشته هه انگاری که بابا ننه نداشتشو قرار بعد از بیست سال ببینه بدو بدو از پله ها بالا رفت و به پشت بوم قصر ارزوها رسید با یه فوت ابرارو داد کنار و از سفیدیای اون بالا زل زد به تاریکیا
به یه توپ گرد ابی و سبز رنگ
همچینی که چشمش به پسر افتاد قلم و کاغذشو در اورد گوشاشو تیز کرد پلک هم نزد.
زیر لب یه اراجیفی به یه زبونی میخوند که هیچ ادمیزادی ازش سر در نمیورد
انتظارو میشد از لرزش دستاش فهمید از پسر میخواست که باهاش حرف بزنه
به محض اینکه لبای پسر تکون خورد چشماشو بست و شروع کرد به گوش دادن
پسر که زیر یه پنجره روی تخت خوابش نشسته بود و زل زده بود به ماه
طوری که انگار خبر داشت فرشته هه منتظره نفسشو حبس کرد دستاشو مشت کرد و شروع به زور زدن کرد
( ( ادامه در ادامه مطلب ) )انقدر زور زد تا صورتش قرمز شد و بالاخره هوای مزاحم و معطر معدشو از پیچ های رودش گزر داد و بیرون کرد و گفت : آخـــــیـــش
فرشته که دفعه اولش بود یه همچین صدایی رو میشنید داشت از تعجب شاخ در میورد هرچی فکر کرد نفهمید این پسر چی گفته و معنیه این ارزو چیه
با وسواس تموم رو ورقش نوشت اهـــم وووووووززز....اخـــــیـــش
یه دفعه صدای دیرینگ دیرینگ بیسیمش بلند شد :
فــش فـــش . افرو زودبیا سر پستت امشب شبه جمعست متقاضی زیاد داریم
افرو بیسیمشو با عصبانیت خاموش کرد و چهار چشمی قفل کرد رو پسر :
انگار از من تللبکاره..نه انگار بده کاره و مبخواد بگه ندارم که بدم چشماش میگه اونو به من برسون
اما نگاش میگه از یه جنگ سخت برگشته و میخواد براش انتقام بگیرم ..
یه فرشته سن و سال دار دیگه یواشی از پشت سر اومد جلو یه نگاه به افرو و یه نگاه به تاریکیا انداخت ..سرشو تکون داد و یه تلنگر به شونه افرو زد و گفت :
اون کیکیه ؟؟ سیده یا اهله دعا ؟ چی میخواد از جونه ماه ؟
افرو که از جاش پریده بود هول کرده و توهم توطئه زده بود صداشو برد بالا و گفت :
به تو چه ؟ تو چی کاره ای ؟ ماه که صاحب نداره .. سوال جوابت چیچیه ؟فرشته ارزوهاشم که منم اون که سه شبه چشم دوخته تو نگاش منم
فکرای واحی نکنی بخوای اونو از من بگیری . اون ماله منه با اون صدای ووووووز ووووززش اسممو فریاد میزنه .. میدونم ولی نمیدونم شاید اون خدای منه . شاید ستایش و پرستشش کار منه...
هفت هشتا نیمچول فرشته و نوچه های عزائیلو شاگردای اسرافیل مزقون چی از زمین و اسمون کارشونو ول کردن و ریختن فضولی تو پشت بوم صدای نوچ نوچ اسمونیا تا زمین میرفت
افرو نگران بود و نمیدونست چی باعث شده که به فرشته اعظم قصر ارزوها این حرفارو بزنه
اما دلش نمیخواست حتی یه نفر از اون فرشته ها نگاهش به پسر بیوفته یا پشت سرش حرف بزنن
فرشته اعظم که میگرن مصلحتیش اوت کرده بود پنج شش تا رنگ عوض کرد اومد جلو و گفت :
(ادامه داستان و توضیحات در پست بعدی)
ta alanesh k khub bud
hala edamasham bezar bebinim tahesh chi mishe...hoom
khow chiye namafhoome!!!!
in ghese tulaniye
man harshab ye ghesmatesho mizaram tu weblog
yekam sabur baash
shoma nabeghe hasti Hamid Jan.
movafagh bashi dustam
mamnunam marayam jaaan
lotf dari
mesle hamishe aliie azizam :*